تبلیغات
انا اعطیناک الکوثر - یادم می آید . . .

انا اعطیناک الکوثر


فرهنگ، این همان چیزی است که حاضرم بخاطرش جانم را فدا کنم.

درباره وبلاگ


">




نویسندگان





امكانات جانبی

لوگوی دوستان


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بسم رب الشهدا و الصدقین

 

ما سینه زدیم و بی صدا باریدند                        از هر چه که دم زدیم آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم                                   از آخر مجلس شهدا را چیدند

   

خدا می داند که سخن گفتن از شهدا چقدر سخت است اما باید قلم برداشت و مظلومیت آنان را نوشت تا فراموش نکنیم زندگی و امنیت خود را مدیون چه دلیر مردانی هستیم. یادآوری خاطراتی کوتاه از شهید هادی متولی شاید بتواند ما را در عهد و پیمانی که با شهدا بستیم، استوار سازد.

 

یادم می آید بی ادعا بودی و بی صدا، در عوض مرد عمل بودی، این را همه می گفتند. . .

 

یادم می آید . . .

 

استوار دوم شهید هادی متولی

 

یادم می آید مشکلات زیادی داشتی و چه محرومیت ها کشیدی اما هیچگاه ناامید نشدی، حتی گاهی رو به من می کردی و می گفتی:((شاید این دنیام خراب شده اما به کمک خداوند نمی گذارم آخرتم خراب شود.)) آخرش هم عاقبت به خیر شدی . . .

 

یادم می آید چشمانت در عزای امام حسین (ع) بارونی بودند و خودت عاشق و خادم دربارش بودی، آخرسر هم آقا تو رو طلبید . . .

 

یادم می آید وقتی برای نیت قلبی خودت استخاره کردی، آقا سید نگاهی به چشمان معصومت انداخت و گفت:((جوان دیر یا زود شهید می شوی!)) من که گیج مانده بودم، بعد ها فهمیدم برایت آیه ی ((و لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ . . .)) در آمده بود. . .

 

یادم می آید در هر مراسم و کار خیری پیش قدم بودی، این را دوستانت هم می گفتند. حتی در نذری ماه محرم ما، جلوتر از من بودی . .

 

یادم می آید روز های سخت کنارم بودی رو با آن شوخ طبعی خاص خودت، رشته غمهایم را پنبه می کردی. . .

 

یادم می آید هر بار که میرفتی سردشت، با آرزوی قلبی برای شهادت می رفتی و این جمله ات ذهنم را مشغول کرده بود که:(این بار دیگر دفعه ی آخر است که مرا می بینی و می روم که شهید شوم). راست گفته بودی . . .

 

یادم می آید فرمانده ات می گفت که روز قبل از عروجت غسل شهادت کرده ای و لبخند به چهره داشته ای! انگار می دانستی فردا روز وصل است. . .

 

یادم می آید که هرروز، سحرگاهان از آن سر شهر پیاده می آمدی و نماز صبحت را در مسجد به جماعت می خواندی، این را دوستانت نیز می گویند . . .

 

یادم می آید آن لحظات واپسین که دوستت با تو حرف زده بود، میگفت داشتی مفاتیح می خواندی و به مناجات با معبود می گذراندی . . .

 

یادم می آید وقتی خبر شهادتت را برایمان آوردند، همه تعجب کردیم چون قرار نبود تو آن جا باشی، بعدها فهمیدیم داوطلبانه و با ضمیری روشن به مقتل عشق رفتی، چون شوق پرواز داشتی . . .

 

امیدوارم یادم نرود راهت را ادامه دهم تا شاید به مقصودم برسم و

امیدوارم یادت نرود شفیع من باشی و دستم بگیری . .

 

+پی نوشت: متن، دست نوشته ای بود از پسر عموی استوار دوم شهید هادی متولی که اخیرا در شهرستان سردشت به دست نیروهای ضد انقلاب پژاک به آسمان ملکوت پیوست.(با تشکر و قدردانی از پسر عموی شهید)

پنجشنبه 13 مرداد 1390

نظرات () |